
گر چه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم "عشق اگر حق است، این حق تا ابد برگردنم....." تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی پیلهای پیچیده از غمهای عالم برتنم........ بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت دست زیر شانهام مگذار! باید بشکنم من که عمری دل برای دوستان سوزاندهام.... حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال "بوی گیسوی تو را میجویم از پیراهنم..........." عاشقی با گریه سر بر شانه یاری گذاشت از تو میپرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟ "فاضل نظری"...
ادامه مطلب
مهربانی برازنده ی نام زیبای توست... این دلتنگی که تو برای من داری را چندین برابر کن و بدان که دل من به این اندازه دلتنگ توست خوبی هایت را برای خودم مرور میکنم و بهترین ها در ازای خوبی هایت را برایت ارزومندم... ببخش که تولد امسالت نتونستم به موقع تبریک بگم مهربون.ان شاالله سال دیگه دسته جمعی برات تولد میگیریم:)) ...
ادامه مطلب
سال خیلی مهم و عجیبی رو پشت سر گذاشتم و تو نهایت این سال ، تو اوج ناامیدی م... اما وقتی توتاریکی های ناامیدی بیرون و درونت دستو پامیزنی و دستتوازهمه جاکوتاه میبینی و تنهاسلاحت میشه گریه ای که هیچ وقت و بیوقتی نمیشناسه....یک دفعه چندبارقه امیدتو نهایت تاریکی از دور سوسو میزنند.... بارقه هایی ازجنس ایات قران ...ازجنس پیرزنی که بی هوا و بدون شناخت یه دفعه میاد سمتت و میگه فلان کارو بکنی حاجتت براورده میشه و میره.... گاهی بعضی اتفاقا تو اوج ناامیدی وقتی دلتو روشن میکنن و یادت میارن هرچی که هست به دس...
ادامه مطلب
محمدعلی هم مث من هم پاییز رو دوست داره و هم آسمونو ماهو ستاره رو. واقعن ازینکه ازنظراحساسی انقد شبیهمه براش نگرانم....توخیلی چیزای دیگه تواین زمینه بهم رفته و واقعن نگرانشم ...حالا اینکه برادرزاده ست..خدا به داد بچه م برسه...:| ازصبح دلشوره عجیبی دارم...امیدوارم همه چی برا همه بخیربگذره ................ یا ربّ ارحم ضعف بدنی.....یا من علیه معوّلی...................
ادامه مطلب
چرا حتا ییییک نفر نیست بهم امید بده ،،بگه درست میشه همه چی ،،بگه خدا این همه اشکو بی جواب نمیذاره.....؟؟ چرا نیییست ....؟!!! .... خدااااااااا خداااااا خدااااااااااااااااا...........
ادامه مطلب
میدانم می ایی و میخوانی... این بهترین لرزوی این روزهایم است که بیایی و بخوانی و برایم پیغامی بگذاری... نمیدانم کی اما میدانم می ایی... می ایی و بغض گلویت را میفشارد و اشک در چشمان مهربانت حلقه میزند که چشده است که اینگونه دور از هم افتاده ایم... خوب میدانم که میدانی این جسم هاست که دور ازهم است.... و روح هامان در بی نهایت هم گره خورده است... میدانم تو هم مثل من به همین بهانه است که به خودت امید میدهی به خودت انگیزه میدهی به خودت قول میدهی که به زودی تمام میشود همه این تلخی ها و شیرینی وصف ناشدن...
ادامه مطلب